خاطره ای از دوران دفاع مقدس؛ «دستی با انگشتر برلیان»
مدتی از جنگ تحمیلی عراق بر علیه ایران گذشته بود، نیمه های شب با صدای غرش مهیبی از خواب بیدار شدم، در جایم خشکم زده بود، نمی دانستم چکار کنم، بر خود می لرزیدم و زبانم بند آمده بود. فقط و فقط اعضاء خانواده ام را می دیدم که هر کدام به کنجی از خانه






