بعضی رفتنها، شبیه به پایان یک قصه نیستند؛ آنها آغازی هستند بر یک اسطورهی ناتمام. محمد قیصر بیگی نه فقط یک نام روی سنگ مزار، که معنایِ جاریِ کلمهی «ایثار» بود. مردی که در رگهایش، همزمان مهرِ یک پرستار و غیرتِ یک مرزبان جاری بود.
او تمام عمرش را تمرین کرده بود تا «ماندن» را بیاموزد؛ همانطور که روزگار، آخرین شبِ زندگیاش را به آزمونی سخت بدل کرد. آن شب، وقتی همسرش، نگران و بیقرار، از راه دور با او حرف میزد و هراسِ وقوعِ حادثه در صدایش موج میزد، محمد با همان آرامشِ همیشگی، که انگار از جای دیگری آب میخورد، گفت: نترس… کلی سرباز اینجا چشمانتظارِ حضور مناند. جانِ من عزیزتر از این جوانها نیست.
و همین «نرفتن» بود که او را جاودانه کرد.
در خانهای که عطرِ نوزادی نوزده روزه به نام «ماهلین» در آن پیچیده بود، مادر، بیخبر از بازیِ تلخِ سرنوشت، با چشمانی خیس از اشک، به سجاده پناه برده بود. بیقراریِ آن شبِ ماهلین، شاید زبانِ بیصدایی بود که داشت برای پدر، مرثیه میخواند.
ساعت ۴ صبح، وقتی گوشیِ موبایلِ همسرش در انتظارِ یک «سلام» یا «خوبی؟» بود، پاسخی نیامد. آن سو، در مرزِ مهران، نه دیگر پرستاری بود و نه نیرویی؛ تنها سکوتی سنگین مانده بود و ترکشِ کوچکی که راه آسمان را برای محمد باز کرده بود.
وقتی خبر پیچید، وقتی جملهی «محمد زیر آوار مانده» قلبِ شهر را لرزاند، همسرش تنها یک چیز را میدانست: باید خودش را به او برساند. اما وقتی در سردخانه، صورتِ آرامِ محمد را دید، انگار تمامِ دنیا ایستاد. محمد، خسته از یک شیفتِ طولانی، به خوابی عمیق فرو رفته بود؛ بدون هیچ زخمی، بدون هیچ دردی. ترکشِ کوچکِ تقدیر، او را از زمینِ خاکیِ ما جدا کرد تا در آسمانها پرستاری کند.
امروز «ماهلین» در آغوشِ مادر، بزرگ میشود. او وقتی بزرگ شود، روایتِ پدری را خواهد شنید که انتخاب کرد «بماند». او خواهد شنید که پدرش نه از سرِ اجبار، که از سرِ عشق، میانِ سربازانش ماند تا آنها در تنهاییِ آن شبِ تاریک، طعمِ یتیمی را نچشند.
محمد قیصربیگی رفت، اما هرگز تمام نشد. او در نگاهِ معصومِ ماهلین، در دعایِ بیمارانش، و در قلبِ ملتی که برای امنیتاش ایستاد، هر روز متولد میشود.
او ماند، تا ما تنها نمانیم…
✍️ آرزو جمالوندی
#شهدای_جنگ_رمضان_ایلام
#هر_خبرنگار_راوی_یک_شهید
#بسیج_رسانه_استان_ایلام










ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0