ماکان جان… تو قرار نبود قصهات اینطور نوشته شود… قرار بود دفترت پر از نقاشیهای کودکانه باشد، نه نامت در میان فهرستِ مفقودین…
تو باید هر صبح، با کولهای کوچک و دلی بزرگ، راهی مدرسه میشدی…
نه اینکه مدرسه، آخرین ایستگاه حضورت در این دنیا شود…
ماکان… میگویند از تو فقط یک پلیور آبی مانده و یک جفت کفشِ کوچک… اما حقیقت این است که تو خیلی بیشتر از اینها جا گذاشتی…
تو یک دنیا لبخندِ ناتمام جا گذاشتی، یک عالمه آرزوی نرسیده، و قلبهایی که هنوز، در حسرتِ پیدا شدنِ حتی نشانی از تو میتپند…
ماکان عزیز… مادرت هنوز صدایت میزند، هنوز چشم به راه است… چشم به راه معجزهای که تو را برگرداند، حتی اگر فقط برای یک آغوشِ آخر باشد…
اما تو… انگار آرامتر از آنی که برگردی… انگار جایی دورتر از درد و آوار، خوابیدهای…
ماکان… تو گم نشدی… تو در دلِ یک ملت جا گرفتی… حالا هرجا کودکی میخندد، ردّی از تو هست…
و هرجا دلی میشکند، نام تو زمزمه میشود… بخواب کودکِ بینشان… دنیا هنوز برای نبودنت، خیلی کوچک است…
✍️ آرزو جمالوندی










ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0