گاهی یک شهر را نه از روی ساختمانهایش، که از روی آدمهایش میتوان شناخت؛ از شانههایی که کنار هم قرار میگیرند و دلهایی که در یک شب، فاصلههایشان را فراموش میکنند. شبهای اقتدار، روایت همین کنار هم ایستادن بود؛ روایت مردمی که خیابان را به خانهای بزرگ برای همدلی تبدیل کردند.
✍️آرزو جمالوندی
آن شب، چیزی در خیابان تغییر کرده بود. نه چراغها فرق کرده بودند، نه آسفالت خیابان و نه ساختمانهایی که سالها همانجا ایستادهاند؛ این آدمها بودند که خیابان را عوض کرده بودند….
مادر، دست کودک را محکمتر گرفته بود. پدر، آرام کنار خانواده قدم میزد. جوانها در میان جمعیت بودند و سالمندانی که شاید قدمهایشان دیگر مثل گذشته تند نبود، اما آمده بودند تا سهم خود را از این شب ادا کنند.
خیابان پر بود از آدمهایی که هرکدام قصهای داشتند. اما آن شب، قصهها برای لحظاتی به یکدیگر نزدیک شده بودند.
شاید هیچکس دیگری را نمیشناخت؛ شاید فردای آن شب، دوباره هرکس به زندگی خودش برمیگشت. یکی سر کار، دیگری دنبال درس و دیگری درگیر هزار دغدغه کوچک و بزرگ زندگی.
اما آن شب، یک حس مشترک میان آدمها جریان داشت؛ حسی شبیه اینکه هیچکس نمیخواهد تنها بماند و هیچکس نمیخواهد دیگری را تنها بگذارد…
همدلی همیشه با کلمات بزرگ آغاز نمیشود… گاهی فقط یک نگاه است… گاهی دستی که روی شانه دیگری قرار میگیرد…. گاهی مادری که کودک خود را در میان جمعیت به آغوش میکشد…. و گاهی هزاران نفر که بدون آنکه یکدیگر را بشناسند، در یک خیابان کنار هم قرار میگیرند و برای چند ساعت، فاصلههای معمول زندگی را کنار میگذارند.
آن شب، خیابان پر از صدا بود، اما چیزی که بیشتر از صدا شنیده میشد، احساس تعلق بود؛ اینکه شهروندان خودشان را جدا از شهر نمیدیدند.
شاید سالها بعد، خیلی از جزئیات این شب فراموش شود؛ ساعت دقیق، تعداد آدمها، مسیر رفتوآمدها و حتی بخشی از حرفهایی که میان جمعیت رد و بدل شد.
اما یک تصویر میتواند بماند؛
تصویر آدمهایی که کنار هم ایستاده بودند…
تصویر نسلی که دست کودکش را گرفته بود…
تصویر پیرمردی که با چشمانی آرام به جمعیت نگاه میکرد…
و تصویری از خیابانی که برای ساعاتی، بیشتر از همیشه شبیه خود مردم بود؛ پر از تفاوت، اما کنار هم…
اقتدار شاید همیشه در بلندترین صداها نباشد؛ گاهی در آرامشی است که از کنار هم بودن آدمها شکل میگیرد.
شب تمام شد…
آدمها به خانههایشان برگشتند…
اما خیابان، خاطره آن شب را برای خودش نگه داشت؛ خاطره شبی که مردم آمدند و به شهر گفتند:
ما با همه تفاوتهایمان، هنوز میتوانیم کنار هم بایستیم…
و شاید زیباترین تصویر از آن شب همین باشد؛
شهری که برای چند ساعت، قلبش را در خیابان گذاشت و با ضربان یک «ما» تپید…











ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : 0